بنام خداوند بزرگ ومتعال
دلم بد جوري هواي پسر عموي دلسوزم كه در سانحه رانندگي پارسال تهران
پس از تحمل مشقات فراوان جان خود را از دست داد را كردم. آري هميشه
بايد تا مي توانيم قدر همديگر را بدانيم و این را به خاطر بسپاریم که
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است
محبتشان نسبت به يكديگر نامحدود مي شود.
يك شعر از يك شاعر در ذهنم بود كه نمي دانستم
آن را به چه چيزي مرتبط كنم تا اينكه به ياد آن بزرگوار افتادم.
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبند زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.
