
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........
محمود چهار ساله بود و محمد برادرش پنج ساله كه پدربزرگ شان آقاي علي حسابي ملقب به حاج يمين الملك يا معزالسلطان كه مدتي كنسول ايران در روسيه و بعد در بغداد بود ماموريت جديد خود يعني سركنسولي ايران در شامات (سوريه ،لبنان و اردن ) را به پسرش معزالسلطنه سپرد بدين ترتيب معزالسلطنه سفير كبير ايران در دولت عثماني شد و موظف شد به سرعت خودش را به بغداد برساند. سفر ناگهاني خانواده به بغداد ،همه برنامه هاي زندگيشان را تغيير داد.بايد با اسب و قاطر و گاري سفر مي كردند و به سختي خودشان را به پايتخت عثماني مي رساندند و چون هر روزه ده يازده كيلومتر بيش تر پيش نمي رفتند،سفر خسته كننده شان حدود يك سال طول كشيد.خانواده حسابي يك سال هم در بغداد ماندند و بعد عازم شامات،محل اصلي ماموريت پدر محمود شدند و در بيروت سكونت گزيدند.سال اول ،سال خوبي بود و بچه ها در كنار پدر و مادر زندگي آرام و راحتي داشتند.اما به زودي پدر شروع به نامه نگاري كرد تا راهي پيدا كنند و به ايران بازگردد و پست و مقام مهم تري بگيرد.اين تلاش ها به زودي نتيجه داد و معزالسلطنه به گوهر شاد خانم گفت :كارمان درست شد.بايد برگرديم،ولي بهتر است بچه ها را همين جا به دايه بسپاريم.اين جا ماندن برايشان بهتر است.
-چرا؟
- اين جا به اروپا نزديك تر است و امكانات تحصيلي خوبي هم دارد.مي خواهم بچه ها با علوم روز آشنا شوند.
اما مادر قانع نمي شد .نمي توانست بچه هايش را به اميد يكي دو دايه رها كند و خودش براي زندگي بهتر به ايران بازگردد.پس پدر به تنهايي به ايران بازگشت و براي اينكه راه پيشرفت و ترقي و كسب مقامات بالاتر را هموار كند تصميم به ازدواج مجدد گرفت . اين وصلت او را به دربار قاجار نزديك تر مي كرد.البته همسر جديد براي فراهم كردن زمينه ي اين نزديكي ،شرطي هم گذاشته بود،شرط او اين بود كه پدر محمود خرجي خانواده اش را قطع و آن ها را از منزل سفارتي بيرون كند.معزالسلطنه، سرانجام به اين پيشنهاد تن داد و با اين تصميم وحشت ناك او محمود و برادر و مادرش در فقر و تنگدستي فرو رفتند، اما گوهرشاد، كه مادري فداكار و متدين و با همت بود،تصميم گرفت،به رغم همه سختي ها،به هر ترتيبي كه شده ،بچه هايش را بزرگ و به بهترين شكلي تربيت كندو چنين بود كه محمود در دامان اين مادر فاضله،قرآن كريم و ديوان حافظ را خواند و از بر كرد.بعد بخشي از گلستان و بوستان سعدي را حفظ كرد و سپس منشات قائم مقام و مثنوي مولانا و شاهنامه فردوسي را آموخت،به گونه اي كه قبل از ورود به مدرسه،بسياري از درس هايي را كه بايد در مدرسه مي آموخت،از مادر خود آموخته بود.در اين بين ،تنها كسي كه به اين خانواده ي مظلوم و درمانده كمك مي كرد و همچون فرستاده اي از سوي خداوند به داد آن ها مي رسيد.حاج علي ،مستخدم سفارت بود. مادر محمود توانست با كمك او دو فرزندش را در مدرسه فرانسوي بيروت نام نويسي كند.اين مدرسه را كشيش هاي فرانسوي اداره مي كردند و تنها مدرسه اي بود كه در آن از دانش آموزان شهريه نمي گرفتند.

